موسيقي نوستالوژي همه ي ما

 
 

Balatarin

 Add to Technorati Favorites

 


تولد چهار سالگی وبلاگ


یک دلیل برای بلاهت اصلاح طلب ها


هنرمندان دزد مملکت ما


کابوس نامه ی سوم


خوابی برای فردا


 

تولد چهار سالگی وبلاگ

خوب تولد چهار سالگی ام مبارک. چهار سال از آن روز کذایی شروع اینجا می گذرد و من همچنان غرق در تفکرات صد من به یک غازم سر می کنم. بیش از آنکه تشویق شوم فحش می خورم و چه بسا ترک عادت باعث مرض است، اما فی الحال این مبحث فحش خوری هم ما را تبدیل به یک مازوخیست کرده. یادش بخیر آقای "امانوئل ساد" کجایی که مردمان ناخواسته در مکتبت پیرو اند و راهت ادامه دارد!

می خواستم آهنگی برای این روز نحس درست کنم که متاسفانه وقت نشد و فشار پروژه ها از طرفی و تنبلی مفرط از طرفی دیگر ما را بازداشت. خودتان در توهم آهنگی والس گوش دهید و بر پدر آهنگسازش صلوات.

بدرود
 

نظرات (3)

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 07/06/1387

   
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?215

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


یک دلیل برای بلاهت اصلاح طلب ها

اصلاح طلب ها ابله هستند. به نظر شما این ادعای بزرگیست؟ به نظر شما این اولین بار است که کسی همچنین ادعایی می کند؟ خوب من در حال حاضر چنین اعتقادی دارم. اعتقاد من بر گرفته از دلایل بسیار زیادیست که تصمیم دارم تنها یکی از آنها را برای شما بنویسم.

برای توضیح این دلیل نیاز به یک پیش زمینه هست. سخنان اخیر رحیم مشایی و بازتاب آن بین جماعت موسوم به اصلاح طلب و همچنین برخورد آن ها با این مساله یکی از دلایل این ادعاست. خوشبختانه اکثر دوستان در جریان قسمت اول این اتفاق هستند. اما قسمت دوم :

اصلاح طلبی یعنی چه؟ اصولا به چه کسی اصلاح طلب گفته می شود؟ مهم نیست که تعریف اصلاح طلب یا reformist در حقیقت چیست و به چه کسی گفته می شود. منظور در اینجا کسانی هستند که اصلاح طلب نام گذاشته شده اند. اصلاح طلبان اپوزوسیون ج.ا نیستند. در طول 8 سال دوره ی اصلاحات، تمام نمایندگان آنها بارها پایبندی خود را به اسلام، جمهوری اسلامی و ولایت فقیه اعلام کرده اند. اصلاح طلبان کسانی هستند که برای انجام امر اصلاحات معتقد به حضور و فعالیت در چهارچوب تعریف شده هستند. در تمام انتخابات اعتلاف تشکیل می دهند و نمایندگان خود را معرفی می کنند. مسلما بین این عده و اپوزوسیون باید تفاوت زیادی قائل شد.

حال همه ی اینها را گفتم تا اشاره ای کنم به مصاحبه ی اخیر "مریم محمدی" در رادیو زمانه پیرامون سخنان اخیر اسفندیار رحیم مشایی. خانم محمدی درباره ی رویکرد اصلاح طلبان نسبت به سخنان اخیر مشایی پیرامون اسرائیل سوال می کند. برای او این سوال پیش آمده که چرا اصلاح طلبان از مشایی به خاطر این حرفش حمایت نمی کنند یا حداقل مطلبی پیرامون آن نه می نویسند و نه می گویند. جالب ترین بخش این گفتگو حرف های "علی مزروعی" یکی از شاخص ترین چهره های اصلاح طلبان و عضو شورای مرکزی حزب مشارکت است.

ایشان اولا مدعی می شوند که لزومی بر حمایت نیست. زمانی که خانم محمدی بر اصل حرف "دوستی مردم ایران با مردم اسرائیل" اصرار می ورزد، ایشان پاسخ می دهد : "فکر می‌کنم همه دوستان ما، نه طرفدار آن صحبت آقای‌ احمدی‌نژاد در ‌مورد هولوکاست هستند و نه این تفریط آقای مشایی در‌مورد دوستی با مردم اسراییل را باور دارند. ما هر دوی این‌ها را افراط و تفریط می‌بینیم." و در ادامه "به نظر ما، بحث‌هایی که به این شکل مطرح می‌شود، بحث‌های نادرست و حاشیه‌ای است. نه تنها هیچ کمکی به حل مشکل نمی‌کند؛ بلکه یک نوع تشویش اذهان و اغتشاش در مسأله به وجود می‌آورد."

حال از شما می پرسم. آیا نه این است که اصلاح طلبی یعنی حمایت از جریان هایی که سودش به نفع جمهوری اسلامی تواما با مثلا نفع مردم است؟ مگر اصلاح طلبان بارها تاکید نکرده اند که با سیاستشان پیرامون تعلیق غنی سازی توانستند ایران را از حمله ی نظامی مصون نگه دارند؟ مگر خاتمی همان کسی نبود که مایل به گفتگوی تمدن ها و رابطه با امریکا بود، اما به خاطر فشار درونی جرات کوچکترین حرکتی نداشت؟ حال چگونه است که آقای مزروعی دوستی با مردم اسرائیل را "تفریط" می داند؟ چگونه است که حال دقیقا نقش همان گروه فشار زمان خاتمی را بازی می کند و به جای اینکه حداکثر استفاده را از این موقعیت برای پیشبرد اهداف مردم در چهارچوب ج.ا بنماید تنها این سخن را "نادرست و حاشیه‌ای" و موجب "تشویش اذهان و اغتشاش" می داند؟ آیا نقش آقای مزروعی دقیقا همان نقش گروه فشار زمان خاتمی نیست؟

این همان نقطه ی صفر است. نقطه ای که اوج بلاهت اصلاح طلبان است. نقطه ای که ثابت می کند هدف از این جناح بازی های مسخره تنها "در قدرت بودن" است و نه کمک به مردم. رابطه با امریکا و اسرائیل یا حداقل داشتن موضع نرم در جامعه ی جهانی تنها زمانی خوب است که اصلاح طلبان سر کار باشند. در غیر اینصورت همه اشتباه می کنند. به عقیده ی من بهتر است این عده لقب "اصلاح طلبی" را از روی خود بردارند و آن را با "راستی های جناح باز" جایگزین کنند.
 

نظرات (6)

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 05/06/1387

   
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?214

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


هنرمندان دزد مملکت ما

من کلا در زمینه ی موسیقی سلیقه ی فجیعی دارم. هر چیزی رو قبول نمی کنم و سعی می کنم گوشم رو با شنیدن جفنگیات هرز ندم. یکی از این موارد خودش رو جایی بروز می ده که از اکثر خوانندگان پاپ حاضر بدم میاد و عقیده دارم کاراشون دو زار نمی ارزه. خوب این یکم با منطق جور در نمیاد که همچین حکمی رو بشه برای همه ی کارهای یک خواننده یا آهنگساز یا ... داد. یکی دیگه از چیزهایی که ازش متنفرم تنظیم های آب دو خیاری مدعیان تنظیم موسیقی هست. این هم بماند. اون چیزی که من رو بیشتر از همه اذیت می کنه دزدیه که معمولا تو این دوره زمونه اینقدر زیاد شده که اشکت در بیاد. از خواننده های لس آنجلسی گرفته تا حضار وطنی. حالا اگر طرف یک آهنگی رو برداره روش شعر جدید درست کنه و بعد با ذکر خالق اصلی اثر اون رو پخش کنه یک چیزی. اما وقتی در همین حد هم کار نمی کنه این یعنی توهین به شعور مخاطب.

چند وقت پیش یک آهنگی به صورت اتفاقی توی یک وبلاگی دیدم که خیلی خوشم اومد. آهنگی بود از محسن یگانه. تنظیمش عالی بود. چینش سازها حرف نداشت. موسیقی واقعا هیچ جایی برای ایراد نداشت و ... این آقای یگانه جزو همون لیست سیاه من بود. اما با شنیدن این آهنگ یک تحول در من داشت شکل می گرفت. اون تحول هم این بود که به خودم گفتم چرا من اینقدر با تعصب به این قضیه نگاه می کنم و هر خواننده و آهنگسازی می تونه تغییر کنه. باید این تعصب رو دور ریخت و هر چیزی رو بعد از شستن چشم ها دید.

این بود تا چند وقت بعد که خیلی اتفاقی دیدم آقای یگانه این آهنگ "دوباره نمی خوام چشمای خیسم رو ..." به صورت ابلهانه ای دقیقا از روی یکی از کارهای خواننده ی یونانی "نانا موسکوری" کپی گرفته و بعد هم خیلی خوشگل بدون کوچکترین ذکر نامی اون رو به نام کار شاهکار خودش به خورد مردم داده.

از این دست هنرمندان کم نیستند. اون آهنگ "گل ارکیده" ی معروف رو که از روی "نانا موسکوری" برداشتن و با افتخار هم بیان کردن این تنظیم و ساختش از خودم بوده!

فیلم "چپ دست" که تقلید آشکار ( کپی برابر اصل ) از فیلم "Fifty First Dates" هست. حالا اینا به کنار، حتی آدمهای صاحب نام دیگه ای هم کارشون همینه. همین فیلم "شوکران" بهروز افخمی که یک کپی ( که البته تلطیف شده ) از روی فیلم Body of Evidence هست با بازی مدونا.

خلاصه اینکه چیزی که تو مملکت ما داره روز به روز رواج پیدا می کنه دزدی آشکار از روی کارهای دیگرانه. نمی دونم چه چیز باعث این نزول شعور شده، اما هرچی که هست اخلاقیات رو واقعا زیر سوال برده.

بدرود.
 

نظرات (7)

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 03/06/1387

   
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?213

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


کابوس نامه ی سوم

دو شب پیش خواب ابلهانه ای دیدم. خواب دیدم که خوابیدم و در آن خواب ( خواب در خواب ) کابوس وحشتناکی می بینم. در آن خواب هرچه فریاد زدم کسی به دادم نرسید. وقتی از آن خواب بیدار شدم دیدم که بر روی تختی قرار گرفته ام که کنارش سرمی قرار دارد و مایعی در خونم تزریق می کند. پدرم بالای سرم آمد و حالم را پرسید گفت که در خواب سکته ی خفیف کرده ای. آمدم سوال کنم که چه نوع سکته ای بوده. مغزی یا قلبی. اما کلمات را نمی توانستم قابل فهم بیان کنم. پدرم از اتاق خارج شد.

در کنار تخت پنجره ای قرار داشت. سِرُم را کندم. با فشار زیادی که بدنم حس می کرد خود را از تخت پایین انداختم و کشان کشان تا پایین پنجره رفتم. شب بود. باد شدیدی می آمد و پرده ی توری سفید رنگ را به بازی می داد. با نیروی دستم خود را بالا کشیدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. تا چشم کار می کرد دریا بود. صدای موج ها را هم حال می شنیدم. سر را از پنجره بیرون آوردم و اطراف را نگاه کردم. تنها دریا و خبری از خشکی نبود. انگاری این خانه وسط دریا ساخته شده بود.

خود را به در اتاق رساندم. در را که باز کردم آن طرف هال خانه بود. پدرم به همراه یک دکتر از تنها در دیگر هال خارج شد. صدایشان زدم اما رفتند و در را هم پشت سر بستند. خود را به آن در رساندم. بازش کردم. آن طرف هم تا چشم کار می کرد دریا بود. خانه مانند یک جزیره ی کوچک در وسط آبهای بیکران بود که اطرافش با یک تراس سرتاسری پوشانده شده بود و نرده های فلزی زنگ زده اطراف تراس را پوشانده بودند. نه خبری از پدرم بود و نه دکتر. من مانده بودم تنهای تنها در وسط اقیانوس.

شبی سرد که مطمئن نبودم به فردا خواهد رسید.
 

نظرات (3)

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 02/06/1387

   
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?212

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


خوابی برای فردا

درود

امروز جمعه است. چهار بامداد. می خواهیم کپه ی مرگمان را زمین بگذریم. داشتیم فکر می کردیم صبحگاه و شاید هم ظهر به چه امیدی از خواب برخیزیم که یادمان آمد اینجا مشهد است. لذا بی صبرانه منتظر خطبه های امروز نماز جمعه ی مشهد، به جماعت آیت الله علم الهدی خواهیم بود.

ایشان در آخرین بیانیات خود فرموده بودند "زن نباید ورزش هایی که تحرک دارد انجام دهد" و توصیه کرده بودند "تنها تیراندازی و شطرنج" از طرف مسئولان کشور مجاز اعلام شود. البته لازم به توضیح نیست که شطرنج هم اوایل انقلاب اسلامی حرام بود و امام راحل در یک حرکت انقلابی اعلام به آزادی اش نمودند. همین که علمای دینی ما پس از سالها ورزش هایی را حرام و حلال اعلام می کنند نشان از انجام وظیفه ی ایشان در بروزرسانی قواعد و قوانین اسلامی دارد. باز هی نگویید قوانین ثانویه را طبق اصول فقهی باید بروزرسانی می کردند و نکردند که این خود دلیل محکمی بر این ادعاست! اصولا شما چه حقی دارید که در موضوعات فقهی که دانش ویژه ای می طلبد اظهار نظر کنید؟

البته ایشان همچنین اعلام کردند که "در قوانین اسلامی چیزی به نام برابری زن و مرد وجود ندارد" که مسلما درست می گویند و اصولا اگر بود حداقل شهادت ها در محضر دادگاه برابر بود و آنچه مایه ی ارزش هر انسان در نزد خداست تقوای اوست. یک سری عوامل معلوم الحال و وابسته به بهائیان و صهیونیست ها و بالاخص استکبار جهانی و موسسه ی نوبل و اولف پالمه هستند البته، وکیل نماها را می گویم، مانند شیرین عبادی، شادی صدر، پروین اردلان و ... که حرف از برابری حقوق زن و مرد می زنند. با تلاششان مجبورمان کردند دیه ی زن و مرد را برابر کنیم که خدا می داند چه سرپیچی بزرگی از تعاریف بنیادینمان بود.

اصولا همین خانم شیرین عبادی که نامش برگرفته از قصر شیرین است همانست که وقتی به فرنگ می رود آن کار دیگر می کند. ایشان فراموش کرده اند که امام فرمود "با یهودیان و دیگر ادیان در دولت اسلامی با رافت اسلامی برخورد خواهد شد" و البته تبصره هم گذاشتند که "مگر اینکه جزو خرابکاران باشند" و لذا نتیجه می گردد "اکثر هم لا یعقلون" و این عده ی کلید بر رویشان گشته جملگی جزو خرابکاران هستند.

حال دیگر به کار خود برسید و در انتظار.

بدرود
 

نظرات (2)

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 01/06/1387

   
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?211

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


بازی وبلاگی - ادامه ی داستان

این ادامه ی بازی وبلاگی ای است که توکا نیستانی شروع کرده. فصل اول ( نوشته ی توکا ) و دوم ( نوشته ی مرتضی خسروی عزیز ) را در اینجا بخوانید. این هم فصل سوم. قواعد بازی رو می توانید از اینجا بخوانید. ضمنا تمامی دوستان در لیست به ادامه ی این بازی دعوت می شوند.

بازی وبلاگی - ادامه ی داستان "قصه ی ما"

فصل سوم
یک ملاقات عجیب
تاریخ پایان 31 شهریور

دیگر به خانه رسیده بود. جیب های خالی اجازه ی خرید وسایل مورد نیازش را نداده بودند. تصمیم گرفت بعد از ظهر برای برداشت پول دوباره به بانک سر بزند. پشت در، جیب هایش را جستجو کرد. یک اسکناس نیمه پاره و دسته کلیدهایش تمام آن چیزی بود که در جیب داشت.

کلید را در قفل چرخاند. در با صدای ناله ای که بیشتر شبیه به شیهه ی اسب بود تا جیرجیرک باز شد. در را که بست بوی عجیبی بینی اش را قلقلک داد. خواست کلید برق را بزند اما منصرف شد.

"نکنه بوی گازه" این را با خود گفت. صدایی ناگهان پاسخ داد "نه بوی گاز نیست. خودت رو نگران نکن"

با وحشت سرش را به طرف شومینه ی همیشه خاموش چرخاند. صدا از آنجا بود. یکی روی صندلی گهواره ای قدیمی اش نشسته بود. صندلی ای که از زمان رفتن زنش دیگر از آن استفاده نکرده بود. پرده های هال بسته بودند و سایه ای بر مرد، مانع از دیدن چهره اش می شد. فرخنده سراسیمه خودش را به طرف پریز برق رساند و کلید را زد، اما اتفاقی نیفتاد. صدا با پوزخند گفت :

- برق رو قطع کردن. آب رو هم. و البته گاز. می دونی که اخطار قطع داده بودن.
- تو کی هستی؟
- و البته تلفن رو هم تا چند ساعت دیگه قطع می کنن.
- توی خونه ی من چیکار می کنی؟
- این یعنی اینکه چند ساعت بیشتر برای زنگ زدن به اطرافیانت وقت نداری.
- تو نگران اون نباش. با موبایل زنگ می زنم. جواب من رو بده.

و یادش آمد که موبایلش را به قصد رفت راه بی بازگشت دور انداخته بود. مرد روی صندلی خود را جا به جا کرد. صدای صندلی در آمد.

- تو فکر می کنی من کیم؟
- یک دزد عوضی.
- به نظرت یک دزد می تونه اینقدر راحت منتظر میزبان بشینه؟

فرخنده یاد فیلم هایی که دیده بود افتاد. آدم کش هایی که عادت داشتند قبل از عمل چند کلام با قربانی صحبت کنند.

- ببینم تو برای کشتن من اومدی؟

مرد قاه قاه خنده ای سر داد. خنده اش آشنا بود.

- چرا باید تو رو بکشم؟ زنده ی تو بهتر از مرده ات می ارزه.

فرخنده به تفکراتش در کافه فکر کرد. به پشه کشی های ابلهانه اش اندیشید. پشت چشمی نازک کرد و گفت :

- چرا فکر می کنی زنده ی من بهتره؟
- چرا فکر کنم که مرده ات بهتره؟
- چون من عملا یک موجود مردم. یک مرده ی متحرک. من حتی امروز ...
- این اشتباهیه که همه می کنن. هر کس پتانسیلی تو وجودش داره. خیلی ها از این پتانسیل بی خبرن.

فرخنده پوزخندی زد. دستش را به کمرش گرفت و وزنش را روی پای دیگر انداخت.

- میشه بگی پتانسیل من چیه؟ این چطور پتانسیلی هست که تو این همه مدت ...
- باید حسش کنی. باید بخوای.
- من امروز یک چیزی رو خواستم اما پول ...
- البته پول موضوع مهمیه.

فرخنده به اسکناس پاره ی ته جیبش فکر کرد. یادش آمد که در بانک هم پول زیادی ندارد. ناگهان به خود آمد و گفت :

- اصلا ببینم تو اینجا چه غلطی می کنی؟ چرا خودتو معرفی نمی کنی؟
- یک بار حدس اشتباه زدی. این بار دوباره سعی کن.

نفس عمیقی کشید و با صدایی که شبیه خر خر خوک بود ریه اش را خالی کرد.

- از من چی میخوای؟
- از تو چیزی نمی خوام. چیزی هست که تو از من می خوای.

و مرد وزنش را به جلو انداخت. صندلی که متمایل شد، نور هم بر صورت مرد تابید. فرخنده خشکش زد. احساس کرد مو بر بردنش صاف شده. قطرات عرق روی پیشانیش نشست. با چشمانی که هر لحظه امکان داشت از حدقه بیرون بجهد گفت :

- تو ...
- چه خبرته؟ عزرائیل که ندیدی! آروم باش.

فرخنده عقب عقب رفت. پایش که به دسته ی صندلی خورد، روی صندلی ولو شد. هنوز دستانش می لرزید و نمی دانست چگونه از واقعیت چیزی که می بیند مطمئن شود.
 

نظرات (3)

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 31/05/1387

   
http://www.bazri.com/blog-pck-mws-84me/post?210

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 

 © 2008 Bazri.Com All Rights Reserved.

Powered & Developed By MaxWeS Co,Ltd.

تمامي حقوق محفوظ است. 1386

طراحي و پشتيباني از : برترين راهکار وب