|
و باز هم در جستجو
"در جستجوی زمان از دست رفته" رمان عظیمیست. میتوان درسها از آن گرفت. میتوان ساعتها آن را باز کرد و بیاعتنا به محیط اطراف، خود را درون جملاتش غوطهور کرد و از آن بیرون نیامد. داستان سراسر بیان تجربهی و تحلیل و درس زندگیست. گاه میان روایت ضربهای بر روانت فرود میآورد که نفس چندلحظهای درون سینهاَت محبوس میگردد؛ ناخواسته کتاب را کنار میگذاری و به نقطهای دور خیره میشوی و در تفکراتاَت غوطه ور.
از این ضربهها در "جستجو" کم نیست. برای آنها که خوانده یا نخواندهاَند یک مورد را بازگو میکنم.
بخش اول ِ "کومبره" در "طرف خانهی سوان"، آنجا که پسرک در بوسهی وداع ِ قبل خواب از مادر بیتابی میکند و با زیرکی شباهنگام جلوی پای مادر سبز میشود. در حالی که پدر از پلهها بالا میاید و نور چراغ در دستش روی دیوار پلهها، خبر از موقعیتی شاید ناخوشایند میدهد. مادر در موقعیتی گرفتار شده بین احساسات طفل صغیرش و پدری که احساسات پسر را بیمورد میداند. سرانجام پدر میآید و بعد از دیدن پسرک در راهرو به مادر توصیه میکند که امشب را پیش پسرک بخوابد تا دلش آرام گیرد و ...
"نمیشد از پدرم تشکر کرد؛ چنین کاری را احساساتی بازی میدانست و از آن ناراحت میشد. ایستاده بودم و جرات نمیکردم از جا بجنبم؛ هنوز پیش ما ایستاده بود، بلند بالا و با پیرهن سفید خواب، با شال بنفش و صورتی هندی که از زمانی که دچار دردهای عصبی میشد شبها دور سرش گره میکرد، با حرکت ابراهیم در گراوری از روی کار بنوتزو گوتزولی که آقای سوان به من داده بود، که به سارا میگفت باید با اسحاق وداع کند. سالها از آن زمان گذشته است. دیر زمانی است که از آن دیوار ستبر پلکان، که بالا آمدن روشنایی شمعش را روی آن میدیدم، اثری نیست. در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنیشان میپنداشتم نابود شدهاَند، و چیزهایی تازه سر بر کشیدهاَند و از آنها رنجها و شادیهای تازهای زاده میشود که در آن زمان گمان نمیکردم، همچنان که درک رنجها و شادیهای گذشته اکنون برایم دشوار شده است. همچنین، زمان درازی است که دیگر پدرم نمیتواند به مادرم بگوید: "برو پیش بچه" دوباره دیدن چنین ساعتهایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد. اما کوتاه زمانی است که دوباره، اگر خوب گوش فرا دهم، میتوانم هق هق گریهای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچگاه فرو ننشسته بود؛ و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هرچه بیشتر فرو میمیرد میتوانم دوباره آن را بشنوم، به همان گونه که آوای ناقوسهای صومعه روزها چنان در پس ِ صداهای شهر پنهان میماند که میپنداریم از جنبش ایستادهاَند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در میآیند."
اینجاست که میفهمی زمان از دست رفته چیست و چرا به جستجویش رفتهای.
-------------------------------------------------------
پ.ن - مطالب درون گیومه، از "در جستجوی زمان از دست رفته"، جلد یکم "طرف خانهی سوان"، ترجمهی مهدی سحابی، انتشارات مرکز
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 01/08/1388
|
|
|
|
|
ممنون از معرفی...باید سری به کتابخانه ام بزنم...بلکه امشب اسیر دوباره ی این کتاب باشم.
|
|
|
|
|
|
سلام
افرين بر زيبايي سخن.
هر انسان مرده اي رازنده ميكند .
افرين بر احساست
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|