|
کابوس نامهی هشتم
پریشب خواب دیدم که وسط بیابانی بی آب و علف رهایم کردهاند. نمیدانم که و چرا. سرگردان به دنبال نشانهای از حیات میگشتم. پس از کمی گشت و گذار و جستجو از بین دو تپهی پیش رو، باند پروازی را دیدم که هواپیماهایی روی آن آمد و شد داشتند. به سمت آن حرکت کردم. هوا آفتابی بود و آزار دهنده. به کنارهی باند که رسیدم از عدهای که دور میزی جمع شده بودند پرسیدم: "بلیط مشهد هم هست؟" مردی که پشت میز نشسته بود جواب مثبت داد. قیمت را جویا شدم. گفت رایگان. دلیلش را پرسیدم، توضیح داد که توری برای یک عده توریست خارجی برگزار کردهاند و به اندازهی تعداد توریستها یک توپولوف روسی پر میشود. باقی دست اندر کاران تور هم با هواپیمایی که نام عجیب و غریبی داشت پرواز میکنند که پیشنهاد کرد من هم میتوانم سوار همان هواپیما شوم. کمی فکر کردم و بیدلیل پرسیدم: "هواپیمای ملخیست؟". مرد جواب مثبت داد در حالی که هیچ هواپیمای ملخیای در اطراف نبود؛ از همانها که در جنگ جهانی بود. پرسیدم "یک ملخه؟!" مانند احمقها نگاهم کرد و باز هم پاسخ مثبت داد. ناگهان تصور کردم کلاه ابلهانهای را که در اطراف گوشهایم باد میخورد باید به سر کنم و عینکی بس ابلهانهتر هم به چشم.
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که پاسخ مثبت بدهم یا در بیابان بمانم که از خواب پریدم!
----------------------------------------------------------------------------------
پ.ن - میدانم خوابهایم احمقانهست اما اصولا هر شبی که قهوه بخورم اوضاع همینطور است. برای خواندن نمونههایی از این خوابها - که البته ساختار جالبی هم دارد - میتوانید به بخش "مقالات و مکتوبات" و سپس بخش "کابوس نامه" مراجعه کنید.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 06/08/1388
|
|
|
|
|
اونقدرها که فکر می کنی احمقانه نیست. حکایت هایی از روز با خودش داره
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|