|
از رمان نانوشته
مرد که شروع به حرف زدن کرد جوان با دقت به او نگاه میکرد؛ در حالیکه لبخندی بسیار ملایم نگاه عمیقاَش به مرد را بدرقه داشت. حرفهای مرد که آزار دهنده شد کمکم حالت چهرهی جوان بُهتی به خود گرفت و سپس تبدیل به رنجشی شد که باید میشناختیش تا بفهمی چهگونه از ژرفترین اعماق وجودش آزرده شده است. تمام این حالات را جملات بی سر و ته و بهدور از منطقی حاصل میشد که از دهان مرد با بیرحمی تمام خارج میگردید. بدون آنکه بداند چه تاثیر منفیای بر روان جوان میگذارد؛ و از همه بدتر، چهگونه شخصیت خویش را نزد او به یکباره پایین میآورد.
واقعیت این بود که آن لحظه، جوان تنها به این فکر میکرد که دیگر نباید به شناخت سرسریای که ناخودآگاه در دیدارهای نخستین از کسی بهدست میآورد اطمینان کند. چیزی که بعدها خیلی زود فراموش شد.
------------------------------------------------
جملات بالا از رمان نانوشتهایست که بعدها اگر عمری باقی بود شاید به رشتهی تحریر در آورده شود.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 08/08/1388
|
|
|
|
|
در جواب دولت آخوند محور کودتایی که قصد دارد مدارس را به حوزه تبدیل کند:
http://www.youtube.com/watch?v=5J3RYDV14Lc
|
|
|
|
|
|
خاستم بگم چه خوب كه با نام حقيقي ات مينويسي پائين تر رو كه خوندم فهميدم كه تو هم به قبرش خنديدي .. عجالتــــآ همون بهتر كه هر كسي را دردي است كه ناگفتنش انگار بهتره .
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|