|
کابوسنامهی هفتم - زلزله
خواب دیدم که وارد رستوران دنجی شدم و در گوشهای نشستم. به اطراف که نگاه کردم آقای "ش" را دیدم که در میز دیگری تنها نشسته بود. او هم مرا دید. از دور سلامی به هم کردیم. آقای "ش" مهندس عمران است و پروژههای عمرانی / ساختمانی زیادی تا به حال انجام داده.
در انتظار گارسون نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم. رستوران نسبتا مرتبی بود. مشتریها آراسته و خوشپوش بودند. صدای پیانو غالب بود و مردم با صدایی آرام صحبت میکردند. سر بعضی از میزها شمع روشن بود و عشاقی روبهروی هم نشسته بودند. چندین میز خانوادگی بود و بعضی هم شاید در حال مذاکره پیرامون مسائل کاری بودند.
ناگهان زمین لرزید. زمین لرزهای که حدود پنج ثانیه به طول انجامید. همه هراسان از جا بلند شده، دنبال پناهگاهی میگشتند. من هم به مانند بقیه بلند شدم. به سمت میز آقای "ش" که همچنان با خیالی آسوده نشسته بود رفتم و گفتم: "مهندس، احتمال پس لرزه داره. نمیخواین جایی پناه بگیرین؟". آقای "ش" آرام نگاهی به اطراف انداخت و گفت: "اون چند نفری که برای جاگرفتن زیر چارچوب در واستادن رو ببین". بعد سرش را به طرفی دیگر چرخاند و گفت : "اون عدهی دیگهای که زیر پلهها پناه گرفتن رو ببین". سرم را به سمت نقاطی که اشاره میکرد چرخاندم. عدهای بر سر محل پناه گرفتن در حال مجادله و دعوای لفظی بودند. آقای "ش" ادامه داد : "بیچارهها نمیدونن کجا پناه گرفتن. من در جریان ساخت و ساز اینام. هیچ جای امنی وجود نداره. خودت رو خسته نکن."
سرم را به سمت آقای "ش" برگرداندم. در چشمهایش نگاه کردم و حس کردم میشود به حرفش اطمینان کرد. همانجا روبرویش نشستم.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 30/08/1388
|
|