|
زاده شدم در آن روز ِ گویا بهاری
نمیدانم لورکا میدانست که واقعا در آن ساعت چه اتفاقی خواهد افتاد که برایش شعر گفت یا نه. به هر حال من اولین بار "در ساعت 5 عصر" ریههایم هوای دنیا را در خود جای داد. روز تولد مرا تعطیل رسمی اعلام کردند. بهانهشان هم ملی شدن صنعت نفت بود. ولی کیست که در جستوجوی حقیقت باشد و نخواهد بداند با اینکار میخواستند دسترسی مادرم به امکانات پزشکی کم شود، شاید که از ورودم به این دنیا جلوگیری کنند! به هر حال من سر وقت به دنیا آمدم. در ساعت 5 عصر.
چندی از دوستان ِ نزدیک به پیشواز رفتند و 27 اسفند هدیهشان را به من دادند. تولدم اما 29 اسفند است. درک میکنم که هیچ کس دوست ندارد شب آخر سال و لحظهی سال تحویل کنار خانواده نباشد. من هم این همزیستی مسالمت آمیز را دریافتهاَم و برایشان مزاحمت ایجاد نمیکنم. همانقدر که سورپرازشان را دوست داشتم، هدیهشان را. یک کیف لپتاپ خوب بود، سبک، زیبا، جادار، مطمئن، دقیقا مانند اِمِرسان. کیف ِ سه چهار کیلویی ِ قبلیاَم دیگر دچار استحاله شده بود و هر آن احتمال ریزش به کف خیابان داشت. مخصوصا که خالی شدن وسایل ِ درون آن روی آسفالت موجب تمسخرم میشد! به هر حال هر کس چیزهایی را دوست دارد همیشه همراه خود داشته باشد دیگر، هر چند مسخره. من هم بشری هستم مثل شما و نامستثنا از این قاعده! این را فراموش نکنید.
ولی همهی اینها را که کنار بگذاریم، سال گذشتهی زندگی ِ من سال خوبی نبود. بسیار چیزها از دست دادم و البته دستآوردهایی هم وجود داشت. میدانم که باید نیمهی پر لیوان را نگاه کنم. نگاه کردهاَم که تا اینجایش آمدهاَم. سال 88 من تنهاتر شدم و از این تنهایی به خودشناسی بالاتری رسیدم. آسیبهایی دیدم از کسان و چیزهایی که انتظار نداشتم و عکسالعمل طبیعی انسانی چون من پس از این آسیبها تنگتر کردن حصار دور خویش بود. من حصارم را تنگتر کردم تا کمتر آسیب ببینم و با اینکار منزویتر شدم. انزوا را به جان خریدم. نه آنچنان که تارک دنیا شوم. خود را در جمعها گم کردم تا فراموش کنم تنهایی را و در عین حال اکثر چیزهایی که پیش از این برایم ارزش بود را از بین بردم. منظورم موضوعات پیچیده نیست. حرفها و حدیثها و این و آن و الخ. در مورد این حصار مطلبی نوشتهاَم که بعدها پست خواهم کرد.
بیش از این نمیخواهم مرثیه سر دهم که چه شد که نه شما احتمالا درک میکنید و نه علاقهای به آن دارید و نه به شما ربطی دارد که اگر برای کسی آنچنان مهم بود نتیجهاَش این نبود. پس برایتان و برای خود از دستآوردها خواهم گفت. نه البته همه که تنها یکی. سالی که گذشت، من بیشتر خود را در سینما غرق کردم. چه فیلم دیدن و چه تلاش برای ساختناَش، در کنارش نوشتن. اینها برای من تنها تفریح نبود و نیست. مباحثیست که در کنار ارضای روانی راه فراری پیش پایم میگذارد. وقتی مینویسم یا طرحی را میریزم ذهنم پرواز میکند و من همان چند لحظه دوری از سختیها را، هر چند کوتاه دوست دارم.
به هر حال سالی گذشت و بهاری دیگر آغاز میکنم. میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. با این جمله اصلا موافق نیستم. یعنی مجبورم که نباشم. این "بهارش" هم تجربهی تلخی از دو هفته پیشاَش به همراه داشت که بماند برای خودم. بخواهم ضربالمثل را وقع بنهم تا آخر 89 ول معطل خواهم بود!
پس زندهباد امید. زندهباد زندگی. امید که زندگی در سال جدیدم بهترین در 25 سال گذشته باشد.
من، رُبع ِ قرن را گذراندم. ( ویرگول را جدی بگیرید )
بدرود.
--------------------------------------------------------
پ.ن - مطلب را دیر ارسال کردم. سال نو بر همهی شما مبارک.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 29/12/1388
|
|
|
|
|
بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زنده گی ست..
سال نو و تولد 25 سالگی ات رو صمیمانه تبریک می گم.
شاد و سلامت و پیروز باشی طاها :-)
|
|
|
|
|
|
سلام بر آقای طاها ! نوروز رو بهتون تبریک میگم ، و همچنین تولدتون رو ! امیدوارم که براتون سالی سرشار از موفقیت و پیروزی باشه
سال نو مبارک
|
|
|
|
02/01/1389 |
عبدالقادر بلوچ |
|
|
جناب بذری گرامی با درود مهر امیدوارم در سال جدید در همه زمینه ها مرتب جفت شیش بیاورید.
|
|
|
|
02/01/1389 |
مخلوق Creature |
|
|
طاهایِ عزیز!
تولدت مبارک و نوروزت فرخنده باد!
|
|
|
|
|
|
سلام سال نو مبارك ..
خودمم باورم نميشه, تا دو سه روز قبل از تولدتون همش به خودم مي گفتم يادم نره حتما 2 دقيقه كانكت شم تولد آقا طاها رو تبريك بگم , به كل گرفتار كاراي مسخره شدم ( البته شما كه از ياد رفتني نيستي ما گيج روزگاريم ) خلاصه نشد كه بشه ... به هر حال تولدت مبارك . هر چي كه خوشبخت هاي عالم دارن خدا ميلياردها برابرش و بهترين هاشو به شماارزوني كنه .............
پ.ن : اين مطلب غريبه آشناهم خيلي جالب بودا .
|
|
|
|
|
|
خوشبخت هاي عالم دقیقا چی دارن؟
|
|
|
|
|
|
الان تقریبا همه به این نتیجه رسیدن که خوشبختی برا همه فقط یه لحظه است . حالا فکر کنین هر آدم که تا به حال روی کره زمین زندگی کرده اگه لااقل یه لحظه هم که شده احساس خوشبختی کرده باشه چی میشه؟ میشه میلیاردها میلیارد لحظه خوب ..و یه لحظه خوب هم غنیمته .
اما این رو هم که می دونیم , که خوشبختی تعریف خاص نداره از نظر هرکسی یه چیزه .
خوش باشید.
|
|
|
|
|
|
طاها بذری و سخنان تازه؟!
در این چند سال، این متفاوت ترین سخنانی بود که از تو شنیدم!! اگر واقعاً سالی که نکوست از بهارش پیداست، پس گمان می کنم سال خوبی در پیش داشته باشی!
زنده باد امید! زنده باد پشتکار! و زنده باد پایداری!
|
|
|
|
|
|
تاها بذری با ربع قرن تجربه :))
|
|
|
|
|
|
تاها بذری با ربع قرن تجربه :))
|
|
|
|
|
|
یادم میاد به شب های خوایگاه برمی گرده... شب هایی که در کنار جمع کوچک و خوبی که مجموع شده بود، اضطراب ها هم به موازات ش مضروب می شد هی...
با این جال بهترین لحظات دیدن فیلم هام همان شب ها بود، شب های امتحان که هیچ کس دل به کار نمی داد.
حالا هم که باز تنهاتر شده ام و هی وسیع تر هم قرار هست بشه، باز، در پناه بردن هام به فیلم هام زندگی ها کرده ام
الان که نگاه می کنم انگار عادت کرده ام به این کار...
سال نو که شروع می شد به خودم و چندنفری دم دستم می گفتم اقرار می کنم که خوشبین م سال خوبی از کار دربیاد... تا الان ش که یک سوم ش رد شده هیچ علاقه ای ندارم که در این مورد صحبت کنم، و نه رمقی، و نه دل و دماغی
این طور هاست دیگر (به قول گلشیری). ولی چیزی که هنوز و هنوزها حتی تا آخر حس می کنم (می دانم تا آخر هست، می دانم) مبادایی ست در خصوص ترک آن عادت و ... امید که آهنگ ش بلندتر هم شده، نه از سر ناچاری یا یاس یا فراموشی که از دیدن پوست انداختن های مکرر پوست هایم که می بینم کلفت تر هم شده و می شوند.
دیگر هیچ ابایی ندارم که هی بگویم : "از اول"، از اول درست مثل از اولی که این پایین
در هر آن چه بخواهم با تو درمیون بگذارم تردیم می کند...
هیچ ابایی ندارم
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|