یکی از سرآغازهای من

داستان نوشتن من ( همین میزان دست و پاشکسته ) بر می‌گردد به دوران راهنمایی‌مان. مدرسه‌ی نمونه مردمی ِ سلمان فارسی. روز اول که معلم انشامان با آن سیبیل‌های چپی‌اَش ( چپ مارکسیستی منظور است ) آمد سر کلاس، صاف در چشم همه نگاه کرد و گفت هر کس سر این کلاس انشا بنویسد تجدیدش می‌کنم. از همان جلسه‌ی اول در مورد داستان کوتاه برای‌مان صحبت کرد و اولین تکلیف‌مان هم شد نوشتن یک داستان کوتاه در مورد کسی که صبح زود می‌خواهد به مدرسه بیاید. تخیل‌م را روی کاغذ ریختم و جلسه‌ی بعد آن را سر کلاس خواندم. یک داستان کمدی ماجرایی با تخیل یک بچه‌ی دوازده ساله. داستان که تمام شد می‌شد رضایت را در صورت بچه‌ها و معلم دید.

بعد از آن هم حمایت‌های همین معلم و کسان دیگر بود که مرا به داستان نویسی علاقه‌مند کرد.

همین مرد نازنین معلم هنرمان هم بود. نقاشی‌هامان باید همیشه‌ای صحنه‌ای را روایت می‌کرد. خودش می‌گفت چه صحنه‌ای را روایت کنید. یادم می‌آید یک بار "فقر" را موضوع کرده بود و من که قبلا هم کلاس طراحی رفته بودم با مداد کنته افتادم به جان کاغذ و صحنه‌ای را کشیدم که مورد تشویق پدر و مادر قرار گرفت. فردای آن روز با افتخار نقاشی را وسط کارهای باقی بچه‌ها گذاشتم. پایان کلاس معلم همه را تصحیح کرده بود و برگه‌ها را تحویل داد. به من داده بود سیزده و پایین‌ش با خطی خوش نوشته بود:

"پسرم، سعی کن به جای هر چیز و هر کس، روی پای خود به‌ایستی"

فکر می‌کنم همین واقعه بود که باعث شد بی‌خیال نقاشی شوم، ورنه هیچ بعید نبود سی سال دیگر هم ردیف با آیدین آغداشلو باشم.

حال یک سری چیزهایی را برای‌تان گفتم که قرار نبود بگویم. می‌خواستم در مورد دیالوگ نویسی در داستان کوتاه صحبت کنم که خوب می‌گذارم‌ش یک وقت دیگر.

اما سرانجام آن معلم. روزی از روزها آمدند در کلاس را زدند و خواستن‌ش. پشت در، مدیر مدرسه بود و یکی که من نمی‌شناختم‌ش. بیرون صحبتی کردند که ما نشنیدیم. داخل آمد وسایل‌هایش را جمع کرد و از همه خداحافظی کرد. بعد هم همراه آقایان رفت و دیگر ما او را ندیدیم.

چند روز بعدش که ماجرا را برای معلم سرودمان تعریف کردیم چیز جالبی شنیدیم. معلم سرودمان گفت در دوران نوجوانی‌مان همین آقا معلم هنر و انشامان بود. دقیقا همین‌گونه یک‌روز آمدند و از سر کلاس بردن‌ش. پرسیدیم چرا؟ گفت نمی‌دانم دقیقا. ولی فکر می‌کنم مشکل سیاسی داشت.

بعدها شاید ده یا دوازده سال بعد خیلی اتفاقی در خیابان دیدمش. همان قیافه کمی پیرتر، همان سیبیل‌ها و همان رنگ لباس‌ها به تنش بود و کیسه‌ی خریدی در دست داشت.

دیگر هم او را ندیدم.
 

نوشته شده توسط طاها در  تاريخ : 20/03/1389


 21/03/1389

 hossein bagheri

 

haji esmesh chi bood , har chi fek kardam yadam nayomad
zolfaghari o yadame
vali man hamishe naghashiyam 20 booda
koli ham azash emza daram
fek konam hanoo dashte bashamesh

 

 

 21/03/1389

 طاها

 

اسمش رو یادم نمیاد. اگه می تونی نگاه کن به من هم بگو

 

 

 22/03/1389

 اسطوره

 

این پستم داستان قشنگی بود
شاد باشی

 

 

 22/03/1389

 eric calabros

 

چه سرآغاز حزن آوری... و چه عجیب که هرچی سرآغاز حزن آور تر باشه، احتمال به ثمر رسیدنش بیشتره

 

 http://calabros.wordpress.com

 22/03/1389

 طاها

 

آره اریک جان... موافقم باهات

 

 

 23/03/1389

 گلريز ترتك

 

سلام خسته نباشيد ، من خيلي اتفاقي لينك شدم اينجا و خيلي خوشم اومد از نوشته هاتون . به نظر مياد اهل دل هستيد اميدوارم كه هميشه موفق باشيد

 

 

 23/03/1389

 عليرضا

 

سلام

با مقاله تمثیلی و کوتاه :

"جنگل انسانی"

به روز و منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.

با اجازه شما دوستان دیگر هم که این پیام را مطالعه می کنند با افتخار دعوتند ...

در صورتیکه به روز کردیدخبرم بفرمایید.


ارادتمند

 

 http://arjahangiri1313.persianblo.ir

 31/03/1389

 سینا

 

نمیدونم هنوز هم از این جنس کسی در آموزش و پرورش باقی مونده یا نه.

 

 

 

نظر بدين !

برای تعويض زبان هرکار دوست داريد بکنيد.

لازم

 نام شما

نشان داده نمی شود

 email

http://

 URL

 جواب شما
   

لطفا متن درون تصوير را در کادر زير وارد کنيد.

 
 

 
   

 


تمامی حقوق این وب سایت بر اساس پروانه ي Creative Commons متعلق به طاها بذری است. 1389

طراحی و پشتیبانی : برترین راهکار وب

Creative Commons Licensecontent in this site is licensed under a Creative Commons Attribution-Noncommercial-Share Alike 3.0 Unported License.

Powered And Designed By : MaxWeS Co,Ltd.

حراجی اینترنتی آنلاین

گوگل بلاگ رولینگ !

سینما طاها !

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخن‌ای نیست

برف در بهار

کبریت