|
میگذرد، میگذرم.
به واقع نیامدهاَم پس از این همه مدت که مثل سابق، حرفی برای گفتن داشته باشم. هر چند که بسیار وقتها هم حرف خاصی نبود. میخواهم بگویم گاهی اوقات خسته میشوی از خیلی چیزها. چیزهایی که پیش از این برایت دغدغه بوده و حالا دیگر نیست. دغدغه که از بین میرود تو میمانی و یک خلا که اگر با چیزی بالغتر پر شود، شاید که در مسیر تکامل قدم برداری. شاید هم نه. اما این روزهای من؛ هیچ چیز نیافتم که جای دغدغههایم را پر کند. یعنی رنگ باختن ِ هدفها، آرزوها و هر آنچه که تا دیروز هُلاَت میداده به سمت زندگی، یا یک خواست برای زنده ماندن!
نمیدانم این لحظات خواهد گذشت؟ برخواهد گشت؟ شاید که اصلا گذاری باشد برای من، مثل هر انسان دیگری در 25 سال و 4 ماهگی!
چند روز پیش سالنامهای پیدا کردم، از آنها که آنقدر خاک گرفته بود که رنگ جلدش را نشود راحت تشخیص داد. سال 73، اول یا دوم راهنمایی. پر بود از دستنوشتههایم، شعرهای گروه سرود مدرسه، داستان کوتاههای دو صفحهای، نقاشیها، کدهای برنامهنویسی و طراحیهای بچهگانهی اختراع! غبطه خوردم که چه پرانگیزه بودم و چه همه چیزها که با هم میخواستم روزی بشوم و نشدم. تاسف که چه راحت آنها که شدم برایم عادی شد. این البته خاصیت انسان است گویا. هر آنچه میخواهی همین که به دست آمد دیگر بیارزش میشود به طریقی. کم میماند برایت چیزهایی که تا مدتها بوی تازگیاَش سرشارت کند از امید و رضایت. از اینها که بویاَش تا مدتها در کنارت میماند کم داریم در زندگی، یا حداقل برای من خیلی کم بود.
رویاها و آرزوها را نباید از دست داد که وقتی نباشد، تو هم دیگر نیستی.
همین.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 27/04/1389
|
|
|
|
|
چه بگویم؟ من مدتهاست دچار این نوع دغدغهها نشدهام و یا شدهام و خودم بیخبر از آنهایم. اما کمتر به خواستههایم رسیدهام و بخصوص در دوران کودکی تمام دغدغهام امکان بازی با همسالانم بود. نه یادداشتی برمیداشتم و نه نقاشی میکردم. اصلن کتاب نمیخواندم. کی جرات میکرد.
|
|
|
|
|
|
برو خارج. اینجا همینه... میپوسی.
وطن آدم جایی نیست که آدم دیگری توش وضع حملش کرده باشه.
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|