|
به یاد بامداد

نخستین شعری که در زندگی، آنجا که زمان و مکانش بود - و میشد با تکتک ِ سلولهایت حس کنی - خواندم این بود:
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخند ِ عشقم بود
...
و این در هفده یا هجده سالگی بود، بر روی تنها چیز به جای مانده از یک دوست. بعد از آن شاملو را با صدایش شناختم. کاشفان فروتن شوکران، رباعیات خیام، سکوت سرشار از ناگفتههاست، ترجمات لورکا و الخ. بعضی از آنها را آنقدر شنیدم که ناخودآگاه با لحن خود شاملو حفظ شدم. شاملو را بعد از رفتنش شناختم و چه دیر، که ای کاش اینطور نبود. چه شبها که با صدایش آرام گرفتم و چه تنهاییها که زمزمهاَش تنها همراهم بود. در تنهاترین ِ تنهاییها شعرها و کارهای او بود که مرا به خود میآورد و بس.
شاملو از لحاظی دیگر هم برایم دوست داشتنیست. مبارزی بود که تن به ابتذال آرمان - آنگونه که بسیاری دیگر دادند - نداد. همیشه آنچه را میپنداشت فریاد زد و کسی نبود که تن به بد و بدتر دهد. این راسخ بودن را دوست دارم.
"گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس ِ عمرم را به رسوایی نیاوزیم
بر بلندِ کاج ِ خشکِ کوچهی بن بست.
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز بیبقایِ خاک"
امروز سالمرگ ِ شاملوی بزرگ است. یادش گرامی.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 02/05/1389
|
|
|
|
|
che ziba neveshti baraye shamloo
dooste ghadimi........
|
|
|
|
|
|
دیدن فیلم کوتاه "شاملو، شاعر بزرگ آزادی" که در سالروز مرگش بی بی سی پخش کرد هم خالی از لطف نبود.
یادش گرامی
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|