|
شب انسان شناسی
امشب آسمان اینقدر صاف است و ماه آنقدر گِرد که تا به حال شب را روشنتر از این ندیدهاَم. قرصی که هر شب یک ساعت قبل ِ خواب میخورم زورش به قهوهی چند ساعت پیش نرسیده و من فکر میکنم آیا واقعا میخواهم که بخوابم!؟ آیا واقعا اینکه شبی به این زیبایی را ازدست دهم میارزد به مثل باقی انسانها (!) سر صبح سر کار رفتن؟ آیا حاضرم زیبایی را با همرنگ شدن عوض کنم؟
امشب روشنتر از هر شبیست. آنقدر روشن و زیبا که فکر میکنم بد نبود اگر روز جایش را به شب میداد. مردم همه حرکت میکردند و در تکاپو بودند، اما نور همین قدر بود. همین مهتاب بود و دیگر هیچ. نور سفید متمایل به آبیاَش را تصور کنید که چه سایه روشنهای زیبایی در همه چیز درست میکند. آن وقت به نظر شما دنیا زیباتر بود، نبود؟ آیا این زیبایی روی رفتارهامان تاثیر نمیگذاشت؟ مهربانتر، با انصافتر، بی حیلهتر و صادقتر از این ( که هستیم ) نبودیم؟
نه! یک چیز دیگر هم کم است. آن هم باید در روز ِ مهتابی باشد تا حست کامل شود. سکوت! این صدای فِس ِ کشدار که باعث میشود همهی توجهاَت را به آنچه میبینی معطوف کنی. صدا که نباشد، ذهنت فقط میبیند و لذتش را واقعا درک خواهی کرد. چرا که این انسانی که من میشناسم، جای شب و روزش عوض شود، دوباره همهی بدیهاش را با شرایط جدید وفق خواهد داد. پس باید قانونی گذاشت که اگر شب و روز عوض شد، حتما سکوت هم حضور داشته باشد. شاید اینگونه خیلی چیزها حل شود.
اَه! لعنتی. صدای ماشین همسایه همه چیز را خراب کرد. میخواهم واقعا بخوابم. قرصهایم کجاست!؟ میدانید؟ راستش ما موجودات دو پا فقط بلدیم آزار دهنده باشیم. شب و روز هم نمیشناسیم. همیشه همین بودهایم.
|
نوشته شده توسط طاها در
تاريخ : 05/05/1389
|
|
|
|
|
روشنی امشب از نظر حضرت عجی مجی ارواحنا له فدا هست بذری، بی خود به این مزخرفات و اباطیل دنیوی ربطش نده
|
|
|
نظر بدين !
|
|
 
|
|
|
|
|
 |
|
|
 |

انتقام دلقک

مرگ را با تو سخنای
نیست

برف در بهار

کبریت
|
| |
| |
| |
|