|
06/11/1390 |
خرده روایتهای من و کُلاهم - شمارهی ۱
|
|
 |
از یک کوچهای رد میشدیم، من و کلاهم. پیرمردی از روبرو میومد. نزدیکم که رسید واستاد و با لحن مهربونی گفت: "قیافهت شبیه جیمز باندهای آمریکایی شده آقا"
خندیدم و گفتم: "ولی پدرجان جیمزباند انگلیسی بود هـــا"
گفت: "نه. نه... آمریکاییش منظورمه... اصلا ایندیانا جونز. خوبه؟!"
اصلا من فکر میکنم که همین حالا باید بر و بچهها پایه باشن بریم وسط بیابونِ نسبتا حاصلخیز یک چند تا خونه بسازیم؛ کشاورزی کنیم و دامداری و کلا خودمون رو جدا کنیم از اتفاقاتی که داره رخ میده... به جان عزیزتون این تنها راه حل موجوده. از ما گفتن.
|
29/10/1390 |
گلشیفته، فرهادی و چند اتفاق دیگر؛ یا تاملی بر یک بیفرهنگیِ تاریخی
|
|
 |
داستان از اینجا شروع شد که یک هنرمند فرانسوی مجموعهای عکس منتشر کرد با عنوان "Espoirs 2012, génération spontanée" که در آن خانم گلشیفته فراهانی هم یکی از سوژهها بود(۱). همانطور که انتظار میرفت این حرکت با نظرات موافق و مخالف بسیار زیادی مواجه شد که تامل در این آرا کمک زیادی به شناخت جامعهی ایرانی - حداقل آنانکه در فضای مجازی حضور دارند - میکند. من به عنوان یکی از موافقین آزادی عمل خانم فراهانی در تصمیمش بر آن نیستم که در مورد دلایل خود صحبت کنم. آنچه برایم جالبست بیشتر نظرات مخالف جریان بود. با در نظر گرفتنِ این نکته که جامعهی سایبریِ ایران از لحاظ سطح فرهنگی آماری بایاس به سمت قشر فرهنگیتر است؛ فکر میکنم باید سری به نشانهی تاسف تکان داد و افسوس خورد به حال جامعهی ایرانیای که خود را به اشتباه لایق آزادی میپندارد. البته بر اساس معیارهای حقوق بشری که نگاه کنیم همهی موجودات دو پا لایق آزادی هستند، اما برای ما مردمانی که هر روز از نبود آزادی مینالیم مساله کمی فرق میکند. ما میخواهیم در یک گذار به آزادی برسیم و باید برای رسیدن به آن امکانسنجی کرده و راهکارهای مختلف را بررسی کنیم. معتقدم برای مردمانی چون ما، اولین قدم در راه نیل به این هدف درونی کردن آزادیست. چیزی که به نظر میرسد هنوز با آن بیگانهایم. تنها از مردمانی به معنای حقیقی "در درون آزاد" میتوان انتظار داشت به دست خود آزادی را کسب کنند. شاید یکی از دلایل انفعال تاریخیِ ما ایرانیان در حرکتهای اجتماعی، و یا سرخوردگیِ پیش از موعدمان نیز همین باشد.
اما چگونه شد که حضور خانم فراهانی در این مجموعه به بعضیها اینچنین گران آمد؟ من فکر میکنم دو دلیل عمده در این اتفاق تاثیر گذار است.
دلیل نخست
اولین دلیل بر میگردد به نوعی حقارت تاریخیِ ما ایرانیان که تاثیرش را بر بسیاری از مسائل روزمره و بعد اتفاقاتی که در سطح بینالملل میافتد میتوان مشاهده کرد. خوشبختانه در همین هفتهی اخیر سه اتفاق از این دست افتاد که کمک میکند مثالهایم ملموستر باشد. اولین اتفاق برندهشدنِ جایزهی گلدن گلوب توسط اصغر فرهادی بود. من نیز چون بسیاری از این اتفاق خوشحال شدم. اما نه به عنوان یک ایرانی، بلکه در مرحلهی اول به عنوان یک دوستدار سینمای ایران و بعد یکی از علاقهمندانِ آقای فرهادی. فیلمسازی که به نظرم رو به رشد است. از دید من این جایزه هیچ افتخاری را نسیب ایرانیان نمیکند. فیلم آقای فرهادی تیم ملی فوتبالِ ما نبود که برد و باختش بخواهد به نام کشور نوشته شود. ما ایرانیان کوچکترین تاثیری در این اتفاق نداشتهایم. افتخارِی که حال وجودمان را برگرفته از احساس حقارتمان میآید. احساس حقارتی که یک ملت ناامید و منفعل را باعث میشود اتفاقاتی اینچنین را به عنوان یک مُسَکن توهمزا به کار گیرد تا مرحمی به دردش باشد. آیا به راستی بهتر نیست به چیزی افتخار کنیم که خود در آن تاثیر گذار بودهایم؟
اتفاق دوم، پس از اولی افتاد. انتخاب یک ایرانی به سِمَت مدیرعاملی اپل که من هر چه گشتم در سایت اپل چیزی پیدا نکردم (۲). تنها در بخشی از سایت cnn پیشبینیهایی انجام شده که نام ۱۱ نفر را به عنوان موارد پیشنهادی ارائه کرده است و آقای "سینا تمدن" یکی از آنهاست (۳). اما با همهی این تفاسیر در فضای مجازی این مطلب دست به دست چرخید و همه از آن به عنوان "افتخار دیگری برای ایران" یاد کردند. جدا چه بلایی سر ما آمده است؟ از کِی و از کجا دچار این حقارت شدیم که چنین تشنهی افتخار فانوس به دست دنبال آن میگردیم؟ نکتهی تاسف برانگیز اینجاست که جایی افتخار را جستجو میکنیم که خود در آن نقش نداریم. به عبارتی انتظار داریم افتخار را دیگران برایمان به ارمغان آورند. چه در گذشته و چه حال و چه آینده.
و بعد از همهی اینها اتفاقی دیگر افتاد. عکسی که دردسر ساز شد. مخالفان اینبار هم اتفاق را به پای خود و ایران نوشتند. بر افتخار کاذبمان "لکه" افتاد. بازیگری - برای خیلیها - دوستداشتنی "عفتش جریحه دار شد". زن ایرانی که نمیدانم بر چه اساس "الگوی عفت و پاکدامنی" است پارچهی سیاهی به نشانهی عزا بر سر کشید و جنبش آزادیخواهیِ ایرانی با این حرکت "تحت منگنه" قرار گرفت و همه فریاد برآوردند "چرا حالا؟! چرا آب به آسیاب دشمن؟! کیهانیان چه میگویند؟". فریادهای وامصیبتا در فضای مجازی پر شد که شیرینیِ "جایزهی فرهادی برای ایرانیان" را تلخ کردی و معتقدین به تقدس تن زن - و نه تن مرد - با سفسطه کمر به اثبات اشتباه بودن اتفاق بستند.
دلیل دوم
بخش بزرگی از جامعهی ایرانی دچار تضاد است. تضادی که حاصل یک پرش ناقص از کلاسیسم به مدرنیتهی دست و پا شکستهی ایرانیست. در این گذار مفاهیم جدیدی بازتولید شده است؛ و چه بد هم بازتولید شده. یکی از همین مفاهیم "غیرت" و "ناموسپرستیِ" ایرانیست. به عبارتی دیگر برهنگی خوب است اما نه برای اشخاص مورد افتخارمان. سکس آزاد زن خوب است، اما نه برای زنانی که ما بگوییم و الخ. به همان میزان که در هر امری خبره و صاحبنظر هستیم، به همان نسبت هم حق تصمیم گیری بر بدن و تن دیگران را داریم! اینطور میشود که میبینیم مخالفانِ غیرِ روشنفکرنمایی هم هستند که عامیانه میپرسند "اگر خواهر و مادر خودت هم باشه بازم موافقی؟!". ما هنوز نتوانستهایم حق تصمیم گیریِ هر کس را به خودش واگذار کنیم. از سکس لذت میبریم اما معتقدیم "جامعه گرگ است" و هیچ وقت فکر نمیکنیم که با این نوع تفکرِ سودجویانه، ما هم جزو همین گرگها هستیم. میخواهیم آنکه برایمان فرقی نمیکند "طعمه" شود و آنکه "ناموس" است را به چنگ و دندان از گزند بدخواهان دور کنیم. این میان هر کسی را که بخواهیم با معیارهای متضاد خود میسنجیم. و حال همهی اینها در گروی یک مفهوم کلیتر است. "قداستِ تن"
قداستِ تن که وسط میآید روشنفکر-نمای ایرانی هم زبان باز میکند و سفسطه وار به توجیه مخالفتش میپردازد. این نوع به اصطلاح روشنفکر هنوز درگیرِ آموزههای سنتی-مذهبی خود است. گونهای از عُرف در او درونی شده. با این همه مستقیم همه چیز را رو نمیکند. گویی خود میداند برای آن توجیه منطقیای یافت نمیشود و اگر تمایلاتش را بدون پوشیدنِ لباسِ منطق بیان کند محکوم به نادانی و ارتجاع میشود. لذا به ورطهی سفسطه میافتد. از دید او تن "قداست" دارد و این قداست باید حفظ شود. مفهومِ این قداست را از حسد، غیرت و تملک بر بدن زن میگیرد. حتا اگر این "روشنفکر" زن هم باشد آنقدر برایش "تملک" دیگری بر بدنش درونی شده که با جز این نمیتواند کنار بیاید. اما وقتی در یک بحث قرار میگیرد که راه گریزی از آن نیست در آخر این مساله را پیش میکشد که تن مرد هم همان قداست را دارد. قبول این مدعای خنده دار ( از همچنین آدمی ) بحث را وارد فاز دیگری میکند که اتهام ارتجاع را تا حدی از او دور میسازد. اما همهی اینها شاید در تقابل "نهاد" برای به "خودآگاه" آمدنِ "ناخودآگاه" هاست. نهاد آنان به گونهای شکل گرفته که اجازه نمیدهد اعتراف کند به آنچه به واقع میخواهد.
ما انگار با الفبای آزادی بیگانهایم. برای هر حرکتی میخواهیم دلیلی داشته باشیم که در مرحلهی اول دلایل را باید در ترازوی "دیگران" قرار دهیم. دوست داریم؛ اما این "دیگران" و حرفهاشان گویی رسیدن به دوست داشتنهای ما را هم تحت تاثیر قرار دادهاَند. از بُعد سیاسیاَش بگیرید که "به کیهانیان سوژه ندهید" تا اجتماعیاَش که "دهن مردم را نمیشود بست و در موردمان گونهای دیگر فکر میکنند". هیچ وقت فکر نمیکنیم که ما اگر هیچ هم نکنیم باز آنها حرفهاشان را میزنند و هیچگاه به خود حق نمیدهیم که از این تفکر، آزاد و رها شویم. برای آن "بیفکران" و "حرافها" به ظاهر ارزشی قائل نیستیم اما متوجه نیستیم که داریم رفتارهامان را بر پایهی صلاحدید آنها تنظیم میکنیم.
و در آخر به میل خود حرکت دیگران را هم به سلیقهی خویش صاحب میشویم. همانطور که بسیاری، و نه تمامِ موافقینِ البته، همه چیز را ناگهان نسبت دادند به "مبارزهی تنانه"، "جنبش اعتراضیِ ضد حجاب اجباری" و اِلَخ. نمیگویم که از دید من پشت این تصمیم دقیقا چه چیزی بوده یا هیچ چیز نبوده؛ میخواهم بگویم توهم نداشته باشیم. از پیش خود تصمیم نگیریم. خیلی زود به قضاوت نرویم. اتفاق مهمی نیفتاده. یکی در گوشهای از دنیا لحظهای تصمیمی گرفته و آن را عملی کرده. به من و شما ربطی ندارد. همین.
پایان
طاها بذری
پ.ن ۱- ویدئوی کوتاهی با نام "César 2012 - Révélations" نیز در کنار این مجموعه ساخته شده که ادعای بعضی را مبنی بر غیرواقعی بودنِ این عکس زیر سوال میبرد. اصولا آنقدر این مساله برای عدهای گران آمد که آخرین راه فرارشان "ادعای فتوشاپی بودن تصویر" بود. بماند که چه فشاری بر خانوادهی فراهانی آمد که پدر و مادرش واقعی بودن تصویر را تکذیب کردند و آن را به معاندین نسبت دادند.
پ.ن ۲- متن کمی با عجله نوشته شده. در صورت مشاهدهی غلط املایی لطفا آن را گوشزد کنید.
۱- فیگارو تصویر خانم فراهانی را به دلایلی که هنوز عنوان نشده از مجموعه حذف کرد. این نیز در جای خود بسیار قابل تامل است.
۲- لینک در وبگاهِ رسمیِ اپل
http://www.apple.com/pr/bios
۳- سایت cnn در مورد مدیریت جدید اپل گمانه زنی میکند.
http://money.cnn.com/galleries/2008/fortune/0806/gallery.apple_jobs_successors.fortune/index.html
|
26/10/1390 |
اصغر فرهادی، گلدن گلوب و تاملی کوتاه
|
|
 |
برندهشدنِ اصغر فرهادی رو به همهی دوستدارانش - از جمله خودم - تبریک میگم.
اما
به نظرم ما ملت تحقیر شدهای هستیم... آنقدر که در ناخودآگاه خودمان هم خودمان را قبول نداریم. اگر جز این بود جایزهی فرهادی را افتخاری برای خودمان و ایرانیان قلمداد نمیکردیم و تنها از برنده شدنِ سینماگری که بسیار دوستش داریم به وجد آمده و آن را به هم تبریک میگفتیم. امیدوارم روزی برسد که برای افتخار، چیزهایی داشته باشیم که خود در آن تاثیر گذار بودهایم.
ما خودمان با خودمان هم گاهی اوقات قهرِمان میشود. کودک درونمان مقصر این بچهبازیهاست. خودمان که با شعوریم!
شما نبرد پرل هاربر رو یادتون نمیاد... از آسمون آتیش میبارید.. همه جا مجروح و زخمی بود. هواپیماهای شکاری همه نابود شده بودن. اوضاع طوری بود که فکر کردم تا چند سال دیگه این چشم بادومیها جای یانکیها رو میگیرن... خب نشد که بشه. الان هنوزم ابر قدرت صداش میزنن. با این قدرت نوهی اوس کریم بقال اشتباه نکنینش، اینا تومنی پنج تومن با هم فرق دارن. جریانش اینه که اوس کریم چند سال پیش که دخترش بتول پا به ماه بود ...
آیا کودکی که نخ بادبادک را محکم در دست گرفته مانع آزادی اوست؟ آیا اصولا بادبادک رهایی برایش با ارزشست و به سودش؟ آیا اصلا بادبادک لیاقت آزادی را دارد؟
بیشتر اوقات چشمها از درون آدمها خبر میدهند ... اینطور است که در بسیاری، تنها حماقت را میتوان یافت و بس
مهم نیست که فندک زیپو را به عنوان یکی از نمادهای فرهنگ آمریکایی میشناسند، مهم اینست که ایرانیان اولین مخترعین زیپو بودند. شاهد مدعا اینکه در فرهنگ کوچه بازار به بنزین زیپو به عنوان آب زیپو اشاره شده است!
|
25/02/1390 |
پوچیِ پوچِ خانم میرمازاد در تالارِ محراب
|
|
 |

قابل توجه دوستان عزیز تهرانی که اینجا رو میخونند:
اجرای نمایشِ پوچیِ پوچِ خانم میرمازاد در چهاردهمین جشنوارهی بینالمللیِ تئاتر دانشگاهیِ ایران
مکان: سالن کوچک تالارِ محراب - ولی عصر - چهارراه امام خمینی
زمان: ۲۹ و ۳۰ اردیبهشتماه ۱۳۹۰
ساعت: ۱۵:۳۰ و ۱۷:۳۰
با حضور گرمتان ما را یاری کنید.
---------------------------------------------------------------------------------------------
سوابق نمایش:
اجرای عمومی نمایش در دانشگاه فردوسیِ مشهد ( اردیبهشت ۹۰ - ۴ شب )
اجرای عمومی نمایش در حوزهی هنری مشهد ( اردیبهشت ۹۰ - ۶ شب )
شرکت در بیستمین جشنوارهی تئاتر استانی خراسان رضوی
جایزهی بازیگری زن برای مهسا غفوریان
جایزهی بازیگری مرد برای مهدی ضیاچمنی
جایزهی بازیگری مردِ هیئت داوران برای مهدی ضیاچمنی
تقدیر از نویسندگی برای طاها بذری
شرکت در چهاردهمین جشنوارهی بینالمللیِ تئاتر دانشگاهیِ ایران - مرحلهی منطقهای
جایزهی بازیگریِ دوم زن برای مهسا غفوریان
جایزهی کارگردانیِ سوم برای مهسا غفوریان
جایزهی نویسندگیِ دوم برای طاها بذری
راهیابی به مرحلهی کشوری
شرکت در چهاردهمین جشنوارهی بینالمللیِ تئاتر دانشگاهیِ ایران - مرحلهی نهایی
جایزهی بازیگری زن برای مهسا غفوریان
جایزهی طراحی لباس برای مهسا غفوریان
جایزهی نویسندگی برای طاها بذری
|