05/11/1392

رشت و قزوین، رشت و قزوین، رشت و قزوین!



 

  03/11/1392

چهرازی



 

  25/10/1392

که کلیشه کرده بود، زندگیِ ما را


ه که نشنود، نه که نفهمد. نه به همان کلیشه که می‌گویند فُلانی خود را به خریت زده. همه‌ی این‌ها به نهایت چیپ نمود کرده. بعضی اوقات ولی این کلیشه همان جنسِ واقعیتِ زندگیِ ماست. مگر زندگی کلیشه نیست؟ زندگی کلیشه بوده که حالا اسم‌ش این شده...

هست. به جد با شما دوستان می‌گویم که اگر زندگیِ من و شما کلیشه نبود قطعا سارتر یا دو بووار شده بودیم مثلا؛ البته در همان زمان. ورنه همان ماجرا هم امروز کلیشه‌ست.

باید خودمان با خودمان کمی رو راست باشیم. شاید باید بپذیریم که آدم‌های خاصی نیستیم. هوم؟ من سال‌ها پیش این را پذیرفته‌اَم. نه که نشود با این دیدگاه بهتر زندگی کرد، نه؛ ولی از این نقطه به بعد راحت‌تر می‌توانی با...

خسته شدم. همین دیگه
 

  10/08/1392

ای امان از آناتومی


برای هر قسمتی از این اعضای بدنمون یک اسمی داریم. تو دست؟ می‌دونم. از بالا شونه، بازو، آرنج، ساعد. مچ، انگشت‌ها؟ به ترتیب بود. ولی من فکر می‌کنم بین مچ و ساعد باید یک قسمت دیگه‌ای هم باشه. یکم بالاتر به سمتِ مچ که واقعا یک مفهومِ کلیه! همون قسمتی که دیدین یک عده‌ای رگ می‌زنن. آره آره! یک‌م بالاترش ولی. شما اسم‌ش رو چی گذاشتین؟
 

  10/08/1392

از کرخه تا ... ناکجا


موسیقی از کرخه تا راین رو دوست دارم. ولی ای کاش این اثر دزدی نبود!
 

  08/08/1392

از فرهنگ برهنگی تا شام حاضری؛ سیزده دانستنی در مورد آلمانی‌ها


این گزارش تصویری در مورد فرهنگ آلمانی‌ها جالبه. توصیه به دیدن و خواندن شدن:
دویچه وله
 

  06/08/1392

بدون شرح


کاش توانی در بعضی آدم‌ها بود برای ایستادن، برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن.

یک وقت‌های نادری هم هست که آدم‌ها این حس‌های زیبا را از دست می‌دهند. تلخی‌ش آن زمان‌هاست که نمی‌خواهند و با تمام وجودشان هم اتفاقا نمی‌خواهند، اما محتوم‌ست و محکوم‌اَند.

اگر انسان را گریزی جز این بود دنیا هر شب جز شعفِ شادی‌اَش فکری برای سر به بالین گذاشتن نداشت.

اتفاق ولی جز این انتظاراتِ ما همیشه می‌افتد. یک چرخه‌ای‌ست برای ناامید کردن، شدن.

ای کاش که راهی بود، ای کاش که راهی بود، ای کاش که راهی بود.

ای کاش که می‌شد همه را راضی نگه داشت و در عینِ حال خوش‌حال بود.

"گردونه رو بچرخون، گردونه رو بچرخون"

آقای شهریاری، تا ابد هم که بچرخد قرعه‌ی ما با این تفکرِ خراب بد یُمن است. اوستا! دست‌ت رو بگیر لایِ پره. نگه‌ش دار!
 

  05/08/1392

از آرزوهای کوچک


یکی از آرزوهای زندگی‌م هم اینه که از ازین دوربین‌ها داشته باشم که وقتی عکس می‌گیری چاپ‌ش از زیر دوربین بیرون میاد. بعد بگیری دست‌ت این‌قدر تکون‌ش بدی که ظهور شه. آخرش نشون سوژه‌ی زنده بدیش و با هم بخندین به این ثبتِ لحظه‌ایِ خاطراتِ خوب. سال‌ها بعد همون حس مشترک خنده‌ست که با دیدن اون تصویر یادت میاد. همین و دیگه هیچی!

--------------------------------------------

پ.ن - داشتم فکر می‌کردم که این املای صحیحِ "ظهور" اگه خوب خاطرِ همه‌مون مونده از برکتِ عدد ۱۲ است!
 

  01/08/1392

کارگردانی و جایزه‌های کناره


نمی‌دونم تا به حال دقت کردین یا نه، ولی یکی از ویژگی‌های کارگردانیِ سینما اینه که اخذ جایزه برای هر زمینه‌ای از فیلم به غیر نویسندگی و موسیقی متن یک طورهایی موفقیتی هم برای کارگردانِ اون اثر هست. بازیگری، طراحی صحنه، تدوین، جلوه‌های ویژه و ...

این قضیه توی تیاتر به نسبت سینما به نظرم دیده نمی‌شه.
 

  21/07/1392

فرهنگی


- آقا عجیبه
+ کدومش؟
- من سیفون نکشیدم ولی سطحِ آب بازم با اون همه چیزایی که سرش ریختیم ثابت مونده
+ رو کجا؟
- یعنی ثابت مونده؛ بالا نیومده
+ اِهف! هنوز نفهمیدی؟
- چیو؟
+ هنوز اعتقاد نیاوردی؟
- به چی؟
+ به قدرتِ مهندس
- مهندس؟
+ آره مهندسی که توالت فرنگی رو اختراع کرد!
- مهندس بود؟
+ :|
- چرا می‌زنی؟
+ :|
- خب حالا...
+ ببین یک طورهایی قانونه فیزیکه.
- فیزیک؟ تو خلا؟
+ خلا چیه ابله. این سنگِ خودمون که نیست، فرهنگیه!
- یعنی غنی‌تر از ۲۴۰۰ سال؟
+ ۴۰۰ تا؟
- حالا ۵۰۰
+ ۵۰۰!؟
- پس چند تا؟
+ بی‌بته!

 

  20/07/1392

همین حوالیِ خیابونِ تهران


اطرافِ همین خیابانِ "تهران" بود. اطرافِ حرمِ اما رضاشان ( مشهد ) که چهار ضلع بیش‌تر ندارد. یکی هم می‌رود سمتِ میدانِ آب و دیگری برق یا ضد و ... اسم‌شان را دقیق نمی‌دانم. یکی از همین شب‌های اولِ پاییز، از زورِ گشنگی رفتم آن طرف‌ها. ساعت شاید حدودِ چهار را نشان می‌داد. اوستایِ کله پز در جوابِ درخواستِ آب و مغز چنان مایعِ سبزی را در کاسه پر کرد که احساس کردم یحتمل خلِّ موجود علف‌خوار در این کاسه جاری شده‌ست. یک شال‌گردنِ تابستانه بر گردن‌م بود. شاید همین باعث شد که عوامل فکر کنند مشتریِ خاصی هستم! فکر کنید، سر یک شال‌گردن! کات!

من نشسته‌اَم در طبقه‌ی منهای یک. دو نفر از عواملِ کله پزی هِی می‌چرخند سرِ میز. یکی‌شان می‌گوید "نوشابه؟" یکی دیگر می‌گوید "بناگوش بیارم؟" بعد کافی‌ست فقط نگاهیِ به غرفه‌‌ی تهوع آورِ پپسی بیاندازید که اگه "میرندا" نبود مایه شرم‌ساری ...

بسیار خوب. من آن شب یک آب و مغزِ سبز ( یحتمل رنگ گرفته از خلِّ گوسفند‌ها ) خوردم و یک گوشتی که به کله پز اصرار کردم "فقط از قهوه‌ای‌های‌ش برایم بذار"....

حافظه که حالا یاری می‌کند، تا فردا شب‌ش احساس گشنگی نداشتم!
 

  17/07/1392

لارسِ عزیز، این‌قدر لج‌بازی نکن، یا تاملی بر دگما ۹۵


قضیه این‌جاست که جناب فون تریه خودش متوجه شده بود یک سری اصولِ دگما ۹۵ واقعا مسخره‌ست و به فیلم ضربه می‌زند. از این رو بی‌خیال‌ش شد. مثلا قضیه‌ی مضحکِ نورپردازی. یعنی چیزی که جدا از مباحثِ تکنیکال، برای خودش دنیایی از اصولِ زیبایی شناختی و تاریخچه هنر دارد ( به طور مثال کافی‌ست نگاهی به مبحث نورپردازی در اکسپرسیونیسم بیندازیم ).

اما احساس می‌کنم ایشان به زور به بعضی از اصول می‌خواهد پای‌بندی خاصی داشته باشد، در حالی که همان‌ها هم به فیلم ضربه می‌زند. به طور مشخص، در حال حاضر بحث "دوربین روی دست" بودنِ فیلم مالیخولیا (= Melancholia ) است که البته تنها مختصِ این فیلمِ فون تریه نیست. یعنی اصلِ سومِ دگما. این تکنیک فیلم‌بردازی که بیش‌تر برای القایِ حسِ حضورِ بیننده در صحنه‌ی نمایش ایجاد شده از دید من به شدت به فیلم مالیخولیا ضربه زده. یعنی نماهایی هست که حتا بهتر است تماشاگر از دور نظاره گر باشد. اما با اصرارِ بی‌دلیل کارگردان به زور به درونِ صحنه کشیده شده. استفاده از این تکنیک به دید شخصیِ من به فیلم ضربه زده. البته شاید دلیلِ دیگری هم داشته باشد. شاید کارگردان خواسته ریتمِ کندِ فیلم را با این روش کمی قابل تحمل کند.

در هر صورت بسیاری شاید با این نظراتِ من موافق نباشند. من البته فلسفه‌ی دگما را درک می‌کنم. قابل تقدیر است. اما گاهی راه حلِ برون رفت از مشکلات، خط بطلان کشیدن بر روی "همه چیز" نیست. این نگاه بیش‌تر به یک "دگماتیسمِ لجوجانه" و "انقلابی" می‌ماند. نگاهی انقلابی که واقعا در عمل کارساز نیست. اثبات‌ش هم تعدادِ فیلم‌هایی‌ست که کاملا بر اصولِ دگما تولید شده‌اند. یعنی شکستنِ همین قوانین از اولین فیلمِ دگمایی!
 

  14/07/1392

خانم گربه


چه بسیار خوب است گربه‌ای در "دفترت" وجود نداشته باشد.
خارپشت بهتر از گربه‌ست حتا.
گربه افتضاح‌ترین موجودِ روی زمین است.
نقطه
تمام
مانده‌اَم بیژن جلالی چه‌طور این‌قدر عاشق‌ش بود. به سلایق احترام می‌گذارم البته.

گربه هم‌چنان خر است!
بدتر از خر.
 

  09/07/1392

.


از هیچ چیز هم که حرفی نباشد باز هم بعضی سخن‌ها را گفته‌اَند که خوش‌تر است. خوش باشید.
 

  02/07/1392

آقامون، دکستر!


این‌قدر هم راحت نیست. رفیقِ مشترکمان، جنابِ دکستر به سوی طوفان رفت. حق داشت شاید.

ما این‌جا ولی به مشاهده نشستیم. راستش را بخواهی یادم نمی‌آید که حتا این سری‌ها را با هم دیده بودیم یا وقتی که سری‌مان تمام شد فکر کردیم از یک ‌جایی از هم بریده بودیم.

دکستر ولی تمامِ آن‌چیزها که دوست‌شان داشت را نابود کرد، مستقیم و غیر مستقیم. مگر ما نکردیم؟

"آقا اجازه؟ این یک سری هست که هدف‌ش سرگرمیه! می‌شه بی‌خیال شین؟"
"آره کوچولو. مثکه بسه. یکی از همین روزا می‌دونم که بسه. کافیه. بیشین"

ziiiiiiiiiiiiiiing
 

  28/06/1392

آنفارکتوس


این سکته از آنِ تو نبود. قرار هم نبود که باشد. حتا به ساده‌ترین حالت‌ش. اما تو کردی.

نه قلبی بود نه مغزی. نه به قولِ انتر و منترها روحی و روانی. تو سکته کردی خیلی ساده. ساده‌تر از همان چیزی که قبل‌ش تصور کرده بودیم.

خب حالا ما هم انتظار داشتیم که یک روزی همه این‌ها تمام شود. بالاخره رفیق‌های درجه یک بودیم که، نبودیم؟ سخن‌رانی‌های روز دفن بر سر مزار را آماده کرده بودیم رفیق، به سبکِ کافرون! قال‌مان گذاشتی؟!

برای ثبت در تاریخ می‌گویم، گاهی اوقات اوضاع به حال و احوالِ ما نمی‌گذرد. بعد باید هزار دلیل و برهان بیاوریم برای نبودن‌هایمان بینِ همان جمع‌ها که هر روز آزارمان می‌دادند. به شخصه دل‌م تنگ شده برای خیلی از همین آزار دهنده‌ها. نیش عقرب و طبیعت‌ش و این حرف‌ها.

"آقا خوش‌بختی اون چیزی نیست که هر کسی از بیرون ببینه
خوش‌بختی تو دلِ آدمه، دل که خوش باشه، آدم خوش‌بخته"
 

  28/06/1392

مهدی مصباحی، مشهد، این روزها. برای این‌که بماند خاطره


ایستاده در گالریِ آرتین، نمایش‌گاهِ مهدی مصباحی، حواس‌م را به گالری معطوف می‌کنم. حدود پنج اثر اگر هنوز حافظه یاری کند به دیوار آویخته شده.حداقل سه اثر را دوست دارم. مصباحی با سرعتیِ خوب پیش‌رفتِ خودش را کرده است. حال تصاویری چشمان‌مان را نوازش می‌دهند که هیچ کدام به سادگی ایجاد نشده‌اَند. پشتکار شاید خصیصه‌ی اصلیِ اوست. تصویرها در قطع‌های بزرگ بر دیوارِ گالری آویزان شده. با نورپردازیِ خوب، فضایی بهتر. موسیقیِ فیلم آبیِ کیشلوفسکی ساخته‌ی استاد پرایزنر حس را دو چندان می‌کند. تقلب است؟ شاید. مهم نیست. عکاس در شرایطِ سختی که خود کارگردانی کرده چیدمان‌ش را شاتر می‌زند. آتش می‌زند بر خیلی چیزها. فرصتِ کم‌اَش را ارج می‌نهد؛ به خلقِ اثر می‌پردازد. و بعد نتیجه‌ی خوبی را می‌گیرد احتمالا. این برای من به عنوانِ یک مخاطبِ تصویر و عکس بسیار قابل احترام است.

اعتراف می‌کنم وقتی پا به گالری گذاشتم حتا نمی‌دانستم این نمایش‌گاه جمعی‌ست یا فردی! اما از بعضی از این تصاویر به وجد آمدم.

برای مهدیا مصباحیِ عزیز آرزوی موفقیت می‌کنم. به پشت‌کار و استعدادش ایمان دارم.
 

  20/06/1392

باز هم


دقیق‌ش را نمی‌دانم. شاید هم بعضی اوقات تلخ‌تر از ناامید شدن از خود، ناامید کردنِ دیگران باشد. یک‌طورهایی تکراری‌ست. اما این روزها زیاد به سرم می‌آید. یک شجاعتی می‌خواهد بی دو قصه‌ی سراسر باخت ایستادن و یکی را انتخاب کردن.
 

  17/06/1392

ایران خانوم



به شدت این وبلاگ برای‌م دوست داشتنی بود. تصور کنید دختری ( Sophy Najera ) غیر ایرانی دارد کاری را انجام می‌دهد که ما خودمان خیلی زودتر باید دست به کارش می‌شدیم.

سایت ناظران هم در این مورد خبری را کار کرده که خواندن‌ش خالی از لطف نیست.
 

  15/06/1392

نغمه‌ی ناجور


بعد همه آن روزهایِ تنهایی در برابرِ دیدگانمان تصویر شد. ما یک جمعِ رفیق بودیم. همه دوست‌دارِ هم. هر چند وقت یک‌بار آرواره‌ی هم را حتا سرویس می‌کردیم، ولی بودیم، با هم، در کنارِ هم. بودیم...

ما خوب بودیم. ما به همان مقدار هم راضی بودیم. یک روز که هیچ کس نمی‌دانست، همه چیز دگرگون شد. معیارهامان تغییر کرد. حرف‌هامان عوض شد شاید.

انگار فاصله گرفتیم از هم.

تلخ بود. تلخ شد. تلخ کردیم خودمان را...

ولی مگر چیزی جز این داشتیم برای دل خوش بودن‌ها؟! برای یک لحظه در آرامش بودن‌ها؟ نخواستیم که جز این لحظه‌ی دیگری داشته باشیم. فاصله اما این‌قدر عوض‌مان کرد که دیگر خودمان را هم به یاد نمی‌اَوردیم. ما هیچ کس دیگر نبودیم. ما آدم‌کوکی‌ها بودیم. ما آتوماتان‌ها شده بودیم.

چشم‌هامان که صبح، خسته از خماریِ شب قبل باز شد هنوز در رویا بود. تا چند دقیقه هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم در کدام وضعیت هستیم. هنوز انگار دوست داشتیم در فضای خوابی باشیم که به یاد نمی‌آوردیم. چرا که در خواب همه هم را دوست داشتیم. همه بدونِ سیاست در کنارِ هم بودیم. نهایتِ اختلاف‌مان تعداد سیب‌زمینی‌های نگه داشته در آتشِ زغال بود آن روزها.

حالا از آن همه ماجرا فقط زغالِ داغ‌ش مانده. باد می‌خورد و آتش‌ش به زور زنده مانده.
 

  15/06/1392

بدونِ شهر!


خب اینم قسمتِ سورپرایزِ برنامه بود
البته غیر بالا پایین رفتنِ بنده
به افتخار شهرام یک دستِ خیلی خیلی زیبا بزنین خواهش می‌کنم
مرسی
 

  15/06/1392

از همه خیال‌بافی‌ها که می‌کشیم... یا... روزی چنین آرزو داشتم


سر تبریک‌های منصوب به روحانی و ظریف به جامعه‌ی یهودیان جنجال به پا شده. می‌شود البته درک کرد که چرا. ولی بیایید یک لحظه خیال‌پردازی کنیم. بکنیم؟! رای دهندگان به شیخ حسن البته راحت‌تر می‌توانند از این فرض‌های محال کنند؛ خب فکر می‌کنند هنوز روحانی واقعا اعتدال گراست! ولی ام‌شب قرار نیست استثنائا آن‌ها را تیکه باران کنیم. بیایید واقعا فرض کنیم که یک آخوند و بعد دیپلماتِ برترش پیامِ شادباش داده‌اَند به یهودیان. عجیب است؟ این‌که تصور کنیم شب را خوابیده‌ایم و فردا صبح یکی از عالی‌رتبه‌های نظام، خلافِ عادتِ سی و چهار ساله به جای مشت‌های گره کرده، پیغامِ دوستی داده است.

مجلسِ شورایِ اسلامی را یک لحظه فراموش کنید که همه با مشت‌های گره‌کرده فحشِ خواهر مادرِ آمریکای جهان‌خوار را داده‌اَند! ما ام‌شب قرار است خیال‌بافی کنیم!

چه بسیار تلخ است این زندگیِ ما که رساندنِ پیامِ آرامش و شادباش این‌قدر دور از عقل و غیرقابل باور به نظر می‌رسد. ما کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ دهه پنجاهی‌ها، شصتی‌ها! این‌که رئیس جمهورِمان به جای مرگ بر گفتن‌ها، به جای زنده‌باد بودن‌ها، بیاید و حرف از صلح بزند چرا این‌قدر برایمان غیر قابل باور است؟ چرا ما این‌قدر بدبختیم که در قرنِ بیست و یکم از چنین چیزهایی شگفت زده می‌شویم؟

من لیبرال هستم. و به همین دلیل هیچ‌گاه هیچ حکومتِ ایدئولوژیکی را نتوانستم تایید کنم. اسرائیل حکومت ایدئولوژیک دارد. اسرائیل بر خلافِ تصمیمِ سازمانِ ملل بیش‌تر از حق‌ش به سرزمین‌هایی تجاوز کرده‌است. این را می‌دانم. ولی می‌توانم خیال‌بافی کنم روزی را که همه بدونِ انفجار و بمب ترکاندن‌ها پای میز مذاکره بنشینند و با گفتمان همه چیز را حل کنند. می‌توانم که در خواب ببینم دو کشورِ مستقلِ فلسطین و اسرائیل ایجاد شود و با هم سرِ ستیز نداشته باشند! دوست دارم روزی را متصور شوم که رویایِ عرفات حقیقت پیدا کرده، ابومازن حتا. خب این‌ها همه در تصوراتِ من است. اتفاق نمی‌افتد، می‌افتد؟ نمی‌افتد؟ می‌افتد؟

خسته شدم از گل‌برگ‌ها کندن‌ها. خسته شدیم شاید. همه‌مان. این‌قدر ما خسته شدیم که دلمان فقط آرامش می‌خواهد. دلمان دنیایِ بدونِ تِرکاندن می‌خواهد. دلمان یک دنیایِ آرام می‌خواهد. این‌قدر طفلی شده‌ایم که حتا آرامش را برای همسایه بخواهیم نه برای خودمان.

کاش می‌شد. کاش می‌شد زندگی. کاش می‌شد انسان. کاش همه چیز می‌توانست که خوب باشد... و به عمرِ ما قد نمی‌دهد. نداد.

شب بخیر
 


تمامی حقوق این وب سایت بر اساس پروانه ي Creative Commons متعلق به طاها بذری است. ۱۳۸۳-۹۲

طراحی و پشتیبانی : برترین راهکار وب

Creative Commons Licensecontent in this site is licensed under a Creative Commons Attribution-Noncommercial-Share Alike 3.0 Unported License.

Powered And Designed By : MaxWeS Co,Ltd.

حراجی اینترنتی آنلاین

گوگل بلاگ رولینگ !

سینما طاها !

انتقام دلقک

رئیس

مرگ را با تو سخن‌ای نیست

برف در بهار

کبریت